یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری ، مرد بزرگی با زن رویاهایش ازدواج کرد.
حاصل عشق آنها یک دختر کوچولو بود. او دختر شاد و سر حالی بود و مرد بزرگ،
او را خیلی دوست داشت.
موقعی که دختر کوچولو ، کوچولو بود، مرد بزرگ بغلش می کرد،
برایش آواز می خواند و به او می گفت:
"دختر کوچولو! خیلی دوستت دارم."
دختر کوچولو که دیگر کوچک نبود، از خانه مرد بزرگ رفت تا دنیا را
ببیند و زندگی را تجربه کند. هر چه بیشتر درباره خود آموخت ، مرد بزرگ
را بهتر یافت. دختر کوچولو حالا خیلی خوب می فهمید که مرد بزرگ حقیقتا قوی و بزرگ است
چون حالا دیگر توانایی های او را تشخیص می داد. یکی از توانایی های مرد بزرگ این بود
که می توانست عشقش را نسبت به خانواده اش نشان بدهد و برایش اهمیتی نداشت که دختر
کوچولویش کجای دنیا باشد،
او در هر حال و حالتی که بود دختر کوچولویش را صدا می زد و می گفت:
"دختر کوچولو ! خیلی دوستت دارم."
یک روز ، موقعی که دختر، دیگر اصلا کوچولو نبود، کسی به او تلفن زد
و گفت که مرد بزرگ به کلی از پا افتاده است.
به او گفتند که سکته کرده است و دیگر نمی تواند حرف بزند.
مرد بزرگ دیگر نمی توانست لبخند بزند ، بخندد ، راه برود ، او را بغل کند و....
دختر کوچولو کنار تخت مرد بزرگ رفت و در حالی که اشک در چشمانش جاری بود، دستهایش
را دور شانه های از کار افتاده پدرش حلقه زد.
سرش را روی سینه او گذاشت و به یاد خاطرات بسیاری افتاد.
یادش آمد که چه ایام خوبی را در کنار یکدیگر با شادی و دلخوشی سپری می کردند...
و آنگاه دختر کوچولو از میان قفسه سینه مرد صدایی شنید.
صدای قلب او را که همیشه موسیقی و کلام عشق از آن بیرون آمد.
دل مرد بزرگ ، بی اعتنا به ویرانی جسم مرد بزرگ ، همچنان به تپش خود ادامه می داد.
دختر کوچولو سرش را به قلب مرد تکیه داد و این معجزه را به گوش جان شنید و درک کرد.
این همان صدایی بود که باید می شنید.
دل مرد بزرگ حرفی را می زد که دیگر لبهایش قادر نبودند بگویند...
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دختر کوچولو
دختر کوچولو
دختر کوچولو
و دختر کوچولو آرام گرفت.
پتی هنس
لحظه ای که هرگز باز نمی گردد و ما در این لحظات منحصر به
فرد به فرزندان خود چه می آموزیم؟ به آنها یاد می دهیم که
دو دو تا میشود چهار تا و پاریس پایتخت فرانسه است.
قرار است کی به آنها یاد بدهیم چه هستند؟
ما باید به هر یک از آنها بگوییم: تو میدانی چه هستی؟
تو اعجاز خلقتی! تو منحصر به فردی. در تمام سالهایی که بر دنیا گذشته است،
کودکی شبیه تو به دنیا نیامده است. نه پاهایش ، نه دستهایش ، نه انگشتان ماهرش
و نه شیوه تحرک و راه رفتنش.
تو شاید شکسپیر شوی یا میکل آنژ یا بتهوون! تو توانایی هر گونه انسان شدنی را داری.
بله، تو اعجاز خلقتی . برای همین وقتی که بزرگ بشوی ، امکان ندارد بتوانی کس دیگری
را که او هم معجزه خلقت است آزار بدهی.
تو باید کار کنی - همه ما باید کار کنیم - تا جهانی بسازیم که شایستگی فرزندانی را
که اعجاز خلقت هستند داشته باشد.
پابلو کاسالز
بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو،
بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ،
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیم و در میکنم
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد.
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب.
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیم و در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور.
برق کفش جفت شده تو گنجه ها.
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیم و در میکنم
عشق یک ستاره ساختن بادکنک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه.
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیم و در میکنم
بوی باغچه ، بوی حوض ، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گمشدن
توی جوی لاجوردی حوس یه آب تنی.
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا........
به یاد فرهاد
یکی از دوستان ما یک وقتی در کنار ساحل دور افتاده ای در مکزیک
قدم می زد و مردی را از فاصله دور دیده بود که مدام دولا می شد و
چیزی را از روی زمین بر می داشت.
و توی اقیانوس پرت می کرد. رفیق ما نزدیکتر می رود و می بیند که مردی بومی ،
صدفهایی را که به ساحل می افتند در آب می اندازد.
دوست ما از این کار سر در نمی آورد و می پرسد:
- صبح بخیر رفیق! خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
-دارم این صدف ها را داخل اقیانوس می اندازم.
الان موقع مد دریاست و این صدف ها را آب به ساحل آورده
و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
جواب دادم:
_دوست من ! من حرف تو را می فهمم، ولی در این ساحل
هزاران هزار صدف این شکلی وجود دارند.
تو که نمی توانی آنها را به آب بر گردانی. خیلی زیاد هستند
و تازه همین یک ساحل نیست.
نمی بینی که کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخند زد، دولا شد و دوباره صدفی را برداشت و
آن را داخل دریا انداخت و جواب داد:
- برای این یکی اوضاع فرق کرد!
جک کانفیلد
سلام به دوستای عزیز و نازنیم
میدونم یکمی دیر اومدم ،امیدوارم غیبت من و ببخشین .
برای همتون توی این سال جدید آرزوی موفقیت و بهترین ها رو می کنم.
امیدوارم هر لحظه از زندگیتون سبز سبز باشه.
از نظرهای خوبتون،ممنونم.
عیدتون مبارک
از خداوند نیرو خواستم ،
ضعیفم آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم،
از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم،
ناتوانم آفرید که کارهای بهتری انجام دهم.
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم،
فقرم بخشید که عاقل باشم.
از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم،
شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم.
از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرم،
زندگیم بخشید که از همه چیز لذت ببرم.
آنچه خواستم به من نداد،
آنچه بدان امید داشتم به من بخشید،
و دعاهای ناگفته ام مستجاب شدند.
و آنها این بودند:
من هستم! در میان انسان ها
و غرق در نعمات پروردگار.
روی کامپانلا
مشغول آشپزی بود ، داد. مادر دستهایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و
دید روی آن نوشته شده:
برای چیدن چمنها 5 دلار
برای تمیز کزدن اتاق 1 دلار
برای رفتن به مغازه 50 سنت
برای نگهداری از بچه موقعی که رفته بودی خرید 25 سنت
برای بردن آشغالها 1 دلار
برای گرفتن کارت آفرین 5 دلار
برای تمیز کزدن حیاط 2 دلار
جمع 14/75 دلار
جانم به شما بگوید که این مادر کاغذ را گرفت و در حالی که پسرک
منتظر جواب ایستاده بود، خاطراتی از ذهنش گذشت.بعد قلمی برداشت
و پشت کاغذ پسرک نوشت:
نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردم، بدون هزینه.
تمام شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم، از تو پرستاری و برایت دعا کردم ، بدون هزینه.
تمام ایامی که برایت تقلا کردم و همه اشکهایی را که به خاطر تو ریختم،بدون هزینه.
همه اینها را که جمع بزنی ،قیمت عشق من، بدون هزینه.
تمام شبهایی را که با دلهره و اضطرابهایی که پیش رو داشتم گذراندم، بدون هزینه.
خریدن اسباب بازی،غذا،لباس و حتی پاک کردن دماغ تو، بدون هزینه.
و همه اینها را که جمع بزنی،قیمت عشق واقعی،بدون هزینه.
خب رفقا! وقتی پسرک اینها را خواند، خدا می داند چه اشکی
ریخت.صاف توی چشمهای مادرش نگاه کرد و گفت:
-مامان! تو را از ته دل دوست دارم.
و قلمش را برداشت و با حروف درشت نوشت:
"تمام هزینه ها به طور کامل پرداخت شد."
م.آدامز
در یک کوچه یک زانو برف نشسته بود. مادر، چادر نماز فلفل نمکی انداخته به سر،
زنبیل به دست می خواست برود و برای صبحانه بچه ها سنگک بخرد.
آهسته راه می رفت که صدای پایش بچه ها را بیدار نکند.
از کنج لحاف نگاهش می کردم. همین که دیدم چادر به سر انداخته است ،
لحاف را پس زدم و گفتم:
مادر! منم میام.
با آن لحن پر عاطفه اش گفت:
بگیر بخواب بچه! بیرون هوا سرده!
پالتو را به تن کشیدم ، زنبیل را از دستش گرفتم و دوباره گفتم:
مادر! منم میام!
مادر آن روز نمی خندید. معلوم بود خلقش تنگ است. با من بحث نکرد .
در راهرو را که باز کرد سوز سرما زد توی صورتم.
مادر روی یخها آرام و مطمئن راه می رفت، من اما ناشی بودم.
گوشه چادرش را که می گرفتم، انگار به عظیمترین ستون دنیا تکیه داده ام.
نانوایی خلوت بود، خلوت هم که نبود حاج خانم ارج و قرب دیگری داشت.
هروقت به او می گفتند حاج خانم ، می خندید و می گفت:
حاج خانم مکه نرفته ! کاش می شد.
مادر اما آن روز حرف نمی زد. غصه عالم به دلم چنگ می انداخت وقتی مادر غصه داشت.
از وسط پارک که گذشتیم خستگی را بهانه کرد و اشاره کرد روی نیمکت بنشینیم.
همه وجودم شده بود گوش ، دلم می خواست مادر با من حرف بزند،
نمی دانستم از چه ، همین قدر می خواستم که حرف بزند.
صورت مادر پر از چروک بود ، هر کدام نشانه رنجی ، چمشهایش اما آرام بودند و پر عطوفت.
نگاهش می کردم و می خواستم تک تک آن خطوط را به خاطر بسپارم ، می خواستم همه وجودش
را مثل کویری در انتظار باران بمکم. نگاهی کرد. می دید که منتظرم. می گفت:
پروین! بیا جلو اینجا رو نگاه کن.
به جهت انگشتش نگاه کردم. گیاهی کوچک زیر برف و یخ کبود شده بود .
گفت:این گیاه و خوب به خاطر بسپار.
و سکوت کرد و من می دیدم که هزاران سوال من در سرمای
ذهنم بی پاسخ معلق مانده اند.
***
دنبال آمبولانس سیاه می دویدم ، پا برهنه. آفتاب تا مغز استخوانم را می سوزاند.
دنیا به چشمم سیاه بود. در عمرم به آن شدت ، ناباوری را تجربه نکرده بودم.
جمعیت فریاد می زد لا اله الا الله. من سراسیمه می دویدم. کجا؟ نمی دانم.
گوشه چادرش را می خواستم که به آن چنگ بزنم. جمعیت دنبال آمبولانس می رفت و من
نمی دانستم به کجا روی بیاورم. سراسیمه به پارک رفتم.
روی همان نیمکت همیشگی نشستم و به باغچه ، به مسیر انگشت مادر زل زدم
و یادم آمد که یک روز بهار مرا به آن پارک برد و گفت:
پروین ! این گیاه یادت میاد؟
و من آن گیاه کبود را به یاد داشتم که حالا دو تا گل کوچولوی آبی از آن سر زده بود.
مادر گفت:وقتی گیاه به این کوچولویی از توی یخ و برف زمستون سر بیاره ،
آدم نمی تونه از توی یخ مصائب بیاد بیرون؟
کنار آن بوته که بوی عشق می داد نشستم و زار زدم.
مادر آنجا بود و در هر بوته کوچکی که می تواند از سرمای زمستان سر برآورد.
پروین قائمی
دست کم دو ماه قبل از کریسمس بود که املی رز نه ساله به من و پدرش و گفت:
که یک دوچرخه جدید می خواهد. دوچرخه قدیمیش دیگر برای سن و سال
او کودکانه بود.هر چه به کریسمس نزدیک تر می شدیم ظاهرا اشتیاق
او برای داشتن دوچرخه کمتر می شد و ما می دیدیم که او دیگر اشاره ای
به این موضوع نمی کندبرای همین با خیال راحت هدایای مختلفی مثل عروسک و
کتاب و لباس خریدیم.
روز 23 دسامبر بود که دخترمان با غرور تمام اعلام کرد:
پدر! مادر! من واقعا دوچرخه ام را می خواهم.
و ما نمی دانستیم در آن وقت اندک باقیمانده چه باید بکنیم.
دیگر خیلی دیر شده بود و ما هر چه داشتیم برای تدارک وسایل
شب عید خرج کرده بودیم.
قرار بود ساعت 12 شب سال تحویل شود. از یک مهمانی دلپذیر برگشته بودیم
و لحظه ای رسیده بود که باید هدایای پدر و مادر، برادر و دوستمان را باز می کردیم.
املی رز و برادر شش ساله اش، دیلان، خواب بودند و من و شوهرم فکری جز دوچرخه
املی در خاطرمان نبود و از این که ناچار بودیم او را مایوس کنیم سخت احساس
گناه می کردیم.
در این موقع ناگهان فکری به ذهن شوهرم رسید و گفت:
اگر با خمیر مجسمه سازی یک دوچرخه کوچولو بسازم و رویش یادداشتی
بگذارم که املی فعلا آن را به جای دوچرخه اش از من بپذیرد چه می شود؟
قضیه از نظر تئوری جالب به نظر می رسید و ظاهرا دخترمان از این
که او را "دختر بزرگی" به حساب می آوریم ، بسیار احساس سرافرازی
می کرد. ران، ساعات باقیمانده را با زحمت و رنج فراوانی صرف ساختن
یک دوچرخه مینیاتوری دقیق و ظریف کرد.
روز عید من و شوهرم با نگرانی زیاد منتظر ماندیم تا عکس العمل او را ببینیم.
او جعبه کادوی کوچکش را به شکل قلب بود باز کرد و دوچرخه قرمز و سفیدش
را همراه با یادداشت پدرش از آن بیرون آورد. یادداشت را خواند و به من و پدرش
نگاه کرد و گفت: منظورتان این است که من دوچرخه ای را که پاپا برایم ساخته
به جای یک دوچرخه واقعی قبول کنم؟
با دلهره گفتم: بله! اشک از چشمان املی رز فرو بارید و جواب داد:
چطور می شود دوچرخه قشنگی را که پاپا با دستهای خودش برایم ساخته است
با چیزی عوض کرد. این را به جای یک دوچرخه واقعی ، برای همیشه نگه خواهم داشت.
من و شوهرم چنان از خوشحالی عرش را سیر می کردیم که دلمان می خواست
هر چه دوچرخه در دنیاست برای او بخریم.
میشل لارنس
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن ...
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر …
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها
رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود!
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….
تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت :
دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید!
چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد!
راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان!
پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد!
زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !
سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت:
دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم!
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچه هات بگیر!
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …
قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود
غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت:
پیر شی ننه …. پیر شی! الهی خیر بیبینی این شب چله مادر.
شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل
و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !
آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه
از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه؟