در یک کوچه یک زانو برف نشسته بود. مادر، چادر نماز فلفل
نمکی انداخته به سر،
زنبیل به دست می خواست برود و برای صبحانه بچه ها سنگک
بخرد.
آهسته راه می رفت که صدای پایش بچه ها را بیدار نکند.
از کنج لحاف نگاهش می کردم. همین که دیدم چادر به سر انداخته است ،
لحاف را پس زدم و گفتم:
مادر!
منم میام.
با آن لحن پر عاطفه اش گفت:
بگیر بخواب بچه! بیرون هوا سرده!
پالتو را به تن کشیدم ، زنبیل را از دستش گرفتم
و دوباره گفتم:
مادر! منم میام!
مادر آن روز نمی خندید. معلوم بود خلقش تنگ است.
با من بحث نکرد .
در راهرو را که باز کرد سوز سرما زد توی صورتم.
مادر روی یخها آرام و مطمئن راه می رفت، من اما
ناشی بودم.
گوشه چادرش را که می گرفتم، انگار به عظیمترین ستون دنیا تکیه داده ام.
نانوایی خلوت بود، خلوت هم که نبود حاج خانم ارج
و قرب دیگری داشت.
هروقت به او می گفتند حاج خانم ، می خندید و می گفت:
حاج خانم مکه نرفته ! کاش می شد.
مادر اما آن روز حرف نمی زد. غصه عالم به دلم
چنگ می انداخت وقتی مادر غصه داشت.
از وسط پارک که گذشتیم خستگی را بهانه کرد و
اشاره کرد روی نیمکت بنشینیم.
همه وجودم شده بود گوش ، دلم می خواست مادر با من
حرف بزند،
نمی دانستم از چه ، همین قدر می خواستم که حرف بزند.
صورت مادر پر از چروک بود ، هر کدام نشانه رنجی
، چمشهایش اما آرام بودند و پر عطوفت.
نگاهش می کردم
و می خواستم تک تک آن خطوط را به خاطر بسپارم ، می خواستم همه وجودش
را مثل کویری
در انتظار باران بمکم. نگاهی کرد. می دید که منتظرم. می گفت:
پروین! بیا جلو اینجا رو نگاه کن.
به جهت انگشتش نگاه کردم. گیاهی کوچک زیر برف و
یخ کبود شده بود .
گفت:این گیاه و خوب به خاطر بسپار.
و سکوت کرد و من می دیدم که هزاران سوال من در
سرمای
ذهنم بی پاسخ معلق مانده اند.
***
دنبال آمبولانس سیاه می دویدم ، پا برهنه. آفتاب
تا مغز استخوانم را می سوزاند.
دنیا به چشمم سیاه بود. در عمرم به آن شدت ، ناباوری
را تجربه نکرده بودم.
جمعیت فریاد می زد لا اله الا الله. من سراسیمه می دویدم.
کجا؟ نمی دانم.
گوشه چادرش را می خواستم که به آن چنگ بزنم. جمعیت دنبال آمبولانس
می رفت و من
نمی دانستم به کجا روی بیاورم. سراسیمه به پارک
رفتم.
روی همان نیمکت همیشگی نشستم و به باغچه ، به مسیر انگشت مادر زل زدم
و یادم
آمد که یک روز بهار مرا به آن پارک برد و گفت:
پروین ! این گیاه یادت میاد؟
و من آن گیاه کبود را به یاد داشتم که حالا دو
تا گل کوچولوی آبی از آن سر زده بود.
مادر گفت:وقتی گیاه به این کوچولویی از توی یخ و برف زمستون
سر بیاره ،
آدم نمی تونه از توی یخ مصائب بیاد بیرون؟
کنار آن بوته که بوی عشق می داد نشستم و زار
زدم.
مادر آنجا بود و در هر بوته کوچکی که می تواند از سرمای زمستان سر برآورد.
پروین قائمی